چیزی که از انیمهی SanGatsu no Lion یادگرفتم این بود که، درسته که باختن خیلی بده و به آدم سخت میگذره. اما اون کسی که برده سختی بیشتری رو داره تجربه میکنه.
چیزی که از انیمهی SanGatsu no Lion یادگرفتم این بود که، درسته که باختن خیلی بده و به آدم سخت میگذره. اما اون کسی که برده سختی بیشتری رو داره تجربه میکنه.
همیشه شروع برای یادگرفتن یک چیز جدید به همون اندازه که هیجان انگیزه به همون اندازه هم دردناکه
یه مدته کارهایی که دارم انجام میدم خیلی زیاد شدن. از درس خوندن و کار کردن گرفته تا کتاب خوندن و فیلم خوندن. همهی اینا باعث شده هرکاری که میکنم احساس این گناه رو داشته باشم که چرا به بقیه کارهام نمیرسم و از انجام هیچ کاری لذتی که باید ببرم رو نمیبرم.
من آدمی هستم که به شدت نامرتب و بیبرنامه است. برای همین تصمیم گرفتم یک برنامهای رو روی خودم اجرا کنم به اسم Get your shit together in 40 days. قراره توی این چهل روز برای خودم برنامه بنویسم و به برنامهام عمل کنم.
معمولا آدمی نیستم که زیاد پای برنامهاش بشینه. اما اینبار باید با دفعههای قبل فرق کنه.
اولین بار توی عمرم یک مگس رو دیدم که موقع پروازش نتونست رو پاهاش فرود بیاد و با پشتش افتاد روی میزم. با اینکه اصلا دلم نمیخواد دست به کشتن بزنم اما اگه مگس به این خنگی رو نکشم، احساس میکنم نسبت به جامعه مگسها دارم خیانت میکنم که بهش فرصت ازدیاد نسل میدم.
بعد از اینکه یک شب تمام مشغول خوندن مطالب مربوط به خشونت علیه زنان بودم، و صد البته که تمام حرفایی که میزدن درست بود. از انواع خشونتهایی که وجود داره و جاهایی که به این زنها سخت گرفته میشه. تجربههای بد زنان در محیط خانه، کار، دانشگاه و مدرسه و درکل هر محیطی که توش حضور دارن.
با این حال به نظر من موقعی که میخوایم یک موضوع رو برجسته تر کنیم تا اذهان عمومی رو متوجهش کنیم، بهتره که در مورد برعکس اون موضوع هم صحبت کنیم. ما توی دنیایی زندگی میکنیم که هرکس در موضع قدرت قرار میگیره سعی میکنه از موقعیتش سو استفاده کنه. هستن، زنهایی که از موقعیت خودشون استفاده میکنن تا زندگی مردها رو کنترل کنن. به نظر من باید به هر دوجنسیت آموزش داده بشه، و هر کدومشون یاد بگیرن که جنسیت مقابلشون برای استفاده اونها آفریده نشده و اینکه دو جنس باید همدیگه رو درک کنن و همدیگه رو در موقعیتهای برابر ببینن. رابطهای که یک کدوم موقعیت خودش رو بالاتر از فرد مقابلش ببینه به جایی نمیرسه.
در کل منظورم اینه که آموزشهامون نباید یک طرفه باشه.
گاهی اوقات آدم که یک کتاب جدید رو شروع میکنه با خودش میگه چرا من زودتر سر این کتاب نرفتم. امروز بعد از خوندن سومین بخش از کتاب زمین انسانها، بغض کردم که چی باعث شد که این کتاب رو بعد از خریدنش مدتها بزارم در قفسه کتاب و به سراغش نرم، یا اینکه چرا این کتاب رو سالها قبل تر از این ندیدم. با این حال میدونم اگه قرار بود این کتاب رو ۴ سال یا ۵ سال قبلتر از این میخوندم. جملاتش اینقدر تاثیرگذار تر نمیشد. مطمئنا نگاهی که امروز نسبت به زندگیم دارم باعث شده تا بتونم با تک تک جملات کتاب ارتباط برقرار کنم. همچنین شک دارم اگه اون موقع میتونستم جذابیت ترجمه زمین انسانها رو که استاد سروش حبیبی انجام دادن درک کنم. با اینکه نخوندنش حسرت زیادی برام داره اما خوشحالم که الان میتونم بخونمش و شیرینیهای متن و احساسات نویسنده رو درک کنم.
یکی از بدترین اتفاقهایی که میتونه توی زندگی خوابگاهی بیافته، اینه که شیر رو گذاشته باشی روی گاز تا جوش بیاد و بعدش یادت بره. اون موقعاست که چنان بوی شیر سوخته کل خوابگاه رو فرامیگیره که تا دو طبقه پایینتر و دوطبقه بالاتر بوش میپیچه و کلی سر هستن که از در اتاق بیرون کشیده میشن تا بیمسئولیتیت رو بارها و بارها گوشزد کنن تا اینکه تا آخر عمر به سرت نزنه که دوباره بخوای توی خوابگاه شیر بجوشونی.
اما امروز بنا به یک اتفاق بسیار خوش یمن و عالی درست سر بزنگاه پای گاز رسیدم و موقعی که شیر داشت از سر قهوه جوش لبریز میشد خودم رو از سرزنش همسایههام نجات دادم.
شاید به نظرم یکی از سخت ترین کارهایی که میشه کرد وبلاگ نویسیه. برای داشتن یک وبلاگ باید اول از همه بتونی مسئولیت پذیر باشی که مطمئنا من یک آدم مسئولیت پذیر نیستم. اما همیشه به طور عجیبی نوشتن رو دوست داشتم. برای همین گفتم شاید این بار بتونم مسئولیت داشتن یک وبلاگ رو داشته باشم.